|
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد حسن لرزید که : صاحب نظری پیدا شد فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور خودگری خود شکنی خود نگری پیدا شد خبری رفت ز گردون به شبستان ازل حزر ای پردگیان ! پرده دری پیدا شد ارزو بی خبر از خویش به اغوش حیات چشم وا کرد و جهان دگری پیدا شد زندگی گفت که : در خاک تپیدم همه عمر تار از این گنبد دیرینه دری پیدا شد اقبال لاهوری + نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388 15:49 توسط سمیه |
مادر خوبم من تو را چگونه بستایم ؟ قطره از وسعت دریا بگوید ؟ سنگ مروارید را وصف کند ؟ خار لطافت گل را بستاید ؟ ظلمت روشنایی را توصیف کند ؟ و انسان از فرشته سخن بگوید مادر مهربانم ! آن گاه آسمان زندگی ام را ابر غم می پوشاند تو خورشید تابانی ! در دریای پر تلاطم زندگی تو بهترین کشتیبانی ! در کویر سوزان رنج ها تو تنها سایه بانی ! در انبوه علف های هرز یأس تو تنها گل خندانی ! در کوچه بس کوچه های هراس انگیز زندگی تو مشعل فروزانی ! و بگذار حقیقت را بگویم : برای قلب من ضربانی خداوند هر روز ستایشگر توست ؛ خورشید عالمتاب را عیان می کند تا زینت گردن تو باشد و هر شب ماه و ستارگان را هدیه می آورد تا آراینده ی دستان تو باشند... هدیه من به تو تلاش من خواهد بود : همواره می کوشم تا مایه ی آسودگی خاطر نازنینت باشم سمیه + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 18:21 توسط سمیه |
تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم شبا هنگام در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفته اند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام کرم یادآوری یا نه من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 0:12 توسط سمیه |
یادواره ای از دکتر علی شریعتی: قلم توتم من است امانت روح القدس من است ودیعه ی مریم پاک من است صلیب مقدس من است در وفای او اسیر قیصر نمی شوم زر خرید یهود نمی شوم بگذار بر قامت بلند و راستین قلمم به صلیبم کشند به چهار میخم کوبند تا او که استوانه ی حیاتم بوده است صلیب مرگم شود شاهد رسالتم گردد گواه شهادتم گردد تا خداببیند که به نام جویی به قلمم بالا نرفته ام تا خلق بداند که به کام جویی بر سفره ی گوشت حرام توتمم ننشستم امانت خدا را فرعونین نمی توانند از من گرفت قلم زبان خداست قلم امانت آدم است قلم ودیعه ی عشق است هر کسی را توتمی است و قلم توتم ماست + نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 16:16 توسط سمیه |
اندیشیدن در سکوت . آن که می اندیشد به ناچار دم فرو می برد اما آن گاه که زمانه زخم خورده و معصوم به شهادتش طلبد به هزار زبان سخن خواهد گفت. از احمد شاملو + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 19:13 توسط سمیه |
خواهم گریست
بی تو من امروز و فردا تا ابد خواهم گریست از غم دوری تو بی خانمان خواهم گریست دیگرم با خنده کاری نیست تاابد از این هرطلوع آفتاب یا هر غروب خواهم گریست ای امید مونس شبهای تارم رفتی و در فراق تو دمادم تا سحر خواهم گریست یاد زیبایی چشمانت مرا دیوانه کرد پس من دیوانه با دیوانگان خواهم گریست سر جادویی نگاهت مرا دیوانه کرد من به دنبال نگاهت در به در خواهم گریست من چه گویم تو چه کردی با من عاشق ولی از پی بد عهدیت من تا ابد خواهم گریت
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 11:28 توسط سمیه |
آدم ها مثل کتاب ها هستند بعضی از آدم ها جلد ضرکوب دارند . بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک. بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاب می شوند و بعضی با کاغذ خارجی. بعضی از آدم ها ترجمه شده اند. بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از ادم ها فتوکپی آدم های دیگرتد. بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند. بعضی از آدم ها تیتر دارند فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند . بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند بعضی از آدم ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته می شوند بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدم ها معلو مات عمومی هستند. بعضی از آدم ها آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی از آدم ها غلط چاپی دارند . از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت. بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم و بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت . استاد قیصر امین پور + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 15:23 توسط سمیه |
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم نمی خواستم نام نادر را بدانم نام شاهان را محمد خواجه و تیمور لنگ نام خفت دهنده گان را نمی خواستم و خفت چشنده گان را می خواستم نام تو را بدانم و تنها نامی را که می خواستم ندانستم . احمد شاملو + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 20:34 توسط سمیه |
گفتم غم تو دارم گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید گفتم زه مهر ورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبروست او از راه دگر آید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتا خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی باکس تا وقت آن در آید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آمد + نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 10:6 توسط سمیه |
پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ... در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی" "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم" دردم ، درد "بی کسی" بود « دکتر علی شریعتی» + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 9:55 توسط سمیه |
|
| |||||